رویدادهایی که نشان می دهد چگونه یک رویا به واقعیت خواهد پیوست
دلم واستون بگه، الان که دارم این پستو می نویسم یه حالیم که نگو و نپرس!؟ اخیرا کار من و سارا شده بود بررسی شرایط و تصمیمهای مختلف در مورد آیندمون، و دیروزم که روز مرد بود جاتون خالی رفته بودیم بیرون و اکثر صحبتامون حول محور همین بحث مهاجرت می چرخید. امروز که فرصت کردم یه نگاهی به کامنتای پست قبلی بندازم، از محبوبه خانوم خبر شنیدم که گویا لیست مشاغل فدرال تغییر کرده و بلافاصله رفتم به سایت مهاجرت کانادا سر زدم و چشمتون روز بد نبینه، دیدم کد 0213 حذف شده!!!! البته فکر نمی کنم این قضیه بی حکمت باشه ولی به هر حال کاریه که شده. البته اگه از اون تاریخی که ما تصمیم به مهاجرت گرفته بودیم، اقدام میکردیم شاید این تغییر لیست شامل ما نمی شد، ولی تو وضعیت خیلی ناپایداری بودیم و بسیاری از شرایطمون جور نبود.
در مورد پست قبلی که از دوستان نظر خواسته بودم، بعضی ها گفته بودند که اگه میشه بریم با یکی از خانواده هامون زندگی کنیم، البته این می تونه یه انتخاب باشه و لی با روحیات ما کلا سازگار نیست. دیروز با خودمون گفتیم یه کم دیگه هم صبر می کنیم ببینیم چی میشه، ولی نه اینقدر که این دوران خیلی طولانی بشه و کاسه صبرمون لبریز. حالا هم که دیدین چی شد!، مثل اینکه همه چی دست به دست هم داده تا ما زندگی مشترکمون رو شروع کنیم و صبر کنیم ببینیم تو این سال 2010 چه اتفاقایی تو این قانون مهاجرت رخ می ده.
در ضمن انگلیس هم مثل ما که از جام کانادا حذف شدیم، از جام جهانی حذف شد، البته نه برای انگلیس همه چیز تموم شده و نه برای ما.(نمی دونم ربط این موضوع در اینجا چیه، ولی آخه وقتی داری وبلاگ می نویسی همزمان فوتبال هم ببینی، همین میشه دیگه!)
لپ کلام اینکه ما به این راحتی ها دلسرد نمیشیم و این اتفاقات رو به فال نیک می گیریم و شک ندارم که این حکمتی داشته و راه رو برای ما روشن خواهد کرد، داستان مهاجرت ما هم قطعا تموم نشده و حتی اگه شده با یه کد دیگه اقدام کنم ول کن این ماجرا نخواهم بود و واسه ما فقط زمانش تغییر کرده (ناسلامتی من تو همه کاری از کشیدن آب حوض گرفته تا خفه کردن پیرزن یه دستی دارم) این آخری رو شوخی کردم . دوباره از همه شما دوستان هم که مایه دلگرمی و عدم تخته شدن در این وبلاگ هستید واقعا ممنونم.
بازم تا ببینیم خدا چه خواهد...
بالاخره بعد از یه وقفه طولانی، فرصتی شد تا چند خطی بنویسم. خیلی وقت بود هر موقع که می خواستم یه پست جدید بذارم یه کاری پیش میومد و مانع می شد. این چند وقته درگیر یه سری نقل و انتقال کاری بودم و بالاخره تموم شد و من از اول تیر در محل کار جدید شروع به کار کردم. قبلا تو قسمت نظارت شبکه مخابرات مشغول بودم که خیلی به تخصص من شبیه نبود و واسه خودم آینده پیشرفته ای نمی دیدم، اما بخت و اقبال به سراغم اومد و حدود دو ماه پیش بهم پیشنهاد شد تا تو اداره IT مشغول به کار شم، بگذریم که کلی مصاحبه و فیلتر رو پشت سر گذاشتم ولی بالاخره قبولم کردن و رفتم IT . البته من از این قضیه خیلی خوشحالم و نوع کارم خیلی لذتبخش تر شده و از نظر خودم یه ارتقا محسوب میشه.
بگذریم از این صحبتا و بپردازیم به حال و هوای این روزها. هر روز که میگذره نقطه های تاریک جدیدی از مسئله مهاجرت برام آشکار میشه و علامت سوالهای بیشتری رو سرم ظاهر میشن، نه اینکه بگم تصمیم به مهاجرتم عوض شده، نه، ولی هر روز راههای جدیدی برای اقدام به این کار جلوی پام ظاهر میشن. آخه وضعیت هیچکدوم از دوستانی که وبلاگاشونو دنبال میکنم شبیه ما نیست و معبارهای گرفتن یک تصمیم واحد برای ما با شرایط متفاوت، کلی فرق داره.اکثر دوستان بعد از شروع زندگی مشترک تصمیم به مهاجرت گرفتن و یا حداقل توی زندگی مشترک اقدام کردن، وضعیت ما در بسیاری از جهات با هم متفاوته.
مثلا یکی از مسائلی که ما درگیرش هستیم همین عدم رضایت کامل خانواده هامونه شایدم چون قبلا این مسئله تو اقوام ما باب نبوده، اینقدر سخت با این قضیه برخورد میشه، البته من معتقدم که از یه جا باید شروع کرد دیگه! (لازم به ذکر است که من و سارا پسر عمه دختر دایی هستیم). نمی دونم میدونین یا نه که ما هنوز سر خونه زندگی خودمون نرفتیم و از وقتی این موضوع مهاجرت مطرح شده، روند آمادگی برای این موضوع هم بکلی عوض شده. با خودمون تصمیم گرفتیم که چون میخوایم از اینجا بریم، دیگه نیازی نیست که کلی واسه خرید لوازم منزل و خونه و غیره هزینه کنیم و بعدش هم مجبور بشیم همه رو حراج کنیم. البته برگزاری مراسم عروسی به قوت خودش باقی خواهد بود و قبل از رفتن یادبود و خاطره خوبی واسمون میشه. کار من هم که تازه افتاده رو غلطک پیشرفت و مخابراتم که خصوصی شده و، برای ما جوونا کلی جای پیشرفت داره(البته به گفته قدیمی ها، خودتون میدونین که تو این م-م-ل-ک-ت هیچی قطعی نیست).
حالا میخوام یه نظرخواهی از شمایی که این پست رو می خونین داشته باشم:
من سابقه کارم در حال حاضر به همراه کار پاره وقت میشه 3 سال ولی امتیاز چهار سالو نیاز دارم، البته این یه سال دیگه مشکل من نیست، چون به قول یکی از دوستان که خیلی پیگیر وبلاگ ماست میشه از اینور اونور سابقه کار جور کرد و فقط اون کاری که توی لیست 38 تایی هست باید یه سال کامل باشه. می دونین که سرمایه هم یه طرف دیگه قضیه است و از گردش حساب که بگذریم واسه اول ورود به کانادا، تا اون چند ماهی که جا به جا شیم و کار گیرمون بیاد، پول کافی نیاز داریم. من هم با این شرایط جدیدی که واسه کارم پیش اومده به سرم زده که حداقل یکی دو سال دیگه ادامه بدم تا تجربیات بیشتری به دست بیارم و همچنین سرمایمون هم برای این کار کافی باشه و خیالمون هم راحت. آخه تا اون موقع تازه میشه 29 سالم و فکر کنم از نظر سنی زیاد واسه مهاجرت دیر نباشه.
سوال: این شرایط بلاتکلیفی و شروع نکردن زندگی مشترک واسه مثلا 6 ماه قابل تحمله ولی دو سال، دیگه سخته. حالا به نظر شما با این شرایطی که تشریح کردم ما زندگی مشترکمونو شروع کنیم یا نه؟ شرایطی که گفتم مثل لوازم منزل و گرفتن خونه و ... رو هم مد نظر داشته باشین. پیشنهادی هم داشتین حتما بگین. جواب تک تک شما دوستان واسه ما مهمه و می تونه توی گرفتن تصمیم واسه ما کلی راهگشا باشه. در ضمن اگه امکانشو دارین لینک این پستو واسه دوستاتون بفرستین تا اونا هم نظراتشونو بگن.
تا خدا چه خواهد.
منتظر نظرات خوبتون هستیم.
من سارا هستم و بالاخره وقت کردم تا تو وبلاگ نویسی به همسرم وحید کمک کنم. اگر چه وحید براتون توضیح داده که چرا ما تصمیم گرفتیم به کانادا مهاجرت کنیم ولی خوبه از زبون من هم بشنوین.
راستش من خودم شخصا نزدیک به 2 سالی هست که به فکر رفتن هستم .اما فقط فکرش بود .همیشه بهش فکر میکردم و گاهی هم با وحید دربارش حرف میزدیم اما جدی نبود چون فکر میکردیم نمیشه! شاید یکی از دلایلش این بود که تو این مدتی که ازدواج کردیم همش حرف این بود که کی بریم سر خونه زندگیمون؟چی بگیریم؟ چی نگیریم؟
گاهی با مامانم کلی درباره گرفتن عروسی و اینکه چه وسایلی باید بگیریم صحبت میکردیم.احساس خوبی بود، انگار که یه جورایی باورم شده بود که بالاخره باید اینجا عروسیمونو بگیریم و خونه و آیندم همینجا تو همین شهره! واسه همین هیچوقت به رفتن جدی فکر نکردیم!شایدم یه دلیلش میتونه این باشه که چون اطلاعات زیادی از مهاجرت نداشتیم و کلی سوال بی جواب تو سرمون بود میترسیدیم...!در واقع یه جورایی از تغییر میترسیدیم!
ولی خوب حالا که اوضاع جور شده و به لطف خدا می خوایم قدم تو این راه بذاریم. چه خوب میشه اگه از همراهی شما دوستان عزیز هم بی بهره نباشیم و قول بدین ما رو تنها نذارین!
دوباره سلام،
قرار بود بنویسم که چطور شد نظرمون برای مهاجرت به استرالیا عوض شد و به کانادا تغییر پیدا کرد. شاید شما هم از خودتون بپرسین چطور میشه که تصمیم برای مهاجرت به کشوری مثل استرالیا با اون ویژگی های متفاوت، تبدیل میشه به کشوری مثل کانادا.
از اونجایی که یکی از خصوصیات (خوب) من اینه که قبل از خرید هر چیزی و یا انجام هر کاری، تحقیقات جامع و کاملی رو در اون مورد انجام میدم، شروع کردم به تحقیق در مورد استرالیا؛ از آب و هوا و وضع کار و زندگی و فرهنگ و اخلاقیات مردم گرفته تا قیمت خونه و ماشین و اجاره خونه و هزینه آب و برق و بنزین و موقعیتهای شغلی برای خودم و همسرم و میزان حقوق و درآمدهای جانبی و خلاصه شیر مرغ تا جون آدمیزاد!
آب و هواش که از کانادا در بیشتر موارد خیلی بهتره، البته شنیدم میشه با هوای سرد کانادا کنار اومد و بهش عادت کرد، این به شهری که برای اقامت در نظر میگیرین هم بستگی داره.
از نظر فرهنگ و اخلاق مردمش میشه گفت که اصلا به خوبیه کانادا نیست، چون تو کانادا تعدد ملیتی و فرهنگی، غنی و بسیار زیاده و از همه بهتر قابلیت انطباق مردم کانادا با مهاجرها خیلی بیشتره (منبع: گفتگوی تلفنی با نوید، یکی از دوستام که چند ساله دانشجو و ساکن ملبورنه و همچنین تجربیات ذکر شده از همکلاسیهای سابقم که در حال حاضر در کانادا (ادمونتون،ونکوور، کینگستون)دانشجو هستند).
درآمد و حقوق برای شغلهای مرتبط با کامپیوتر در استرالیا خیلی خوبه، البته کانادا هم همینطوره. ولی اینکه کدومش بهتره مطمئن نیستم، شما نظر بدین!
مهمترین چیزی که نظر منو به خودش جلب کرد، قدرت خرید مردم در چه استرالیا و چه کانادا نسبت به مردم ایران بود. مثلا اینجا با یه حقوق متوسط (اکثریت مردم) و پس از کسر هزینه های عادی زندگی، باید چند سالی رو پس انداز کنی تا بتونی یه ماشین خیلی ابتدایی مثل پراید بخری در مورد خونه که قربونش برم شاید تا آخر عمر نتونی بخری! :))
ولی اونجوری که من حساب کردم اونجا با چند ماه پس انداز میشه یه ماشین خوب و یا نسبت به ایران عالی خرید.
مثال: شما سالی کم کمش 40،000$ تا 60،000$ درآمد دارین و خرج یه خونواده دو نفره و قانع حدودا ماهی 1500$ تا 2500$ هست، یه ماشین متوسط هم که از 3000$ هست به بالا، حالا خودتون قضاوت کنین. (دوستان، اینا نظرات شخصی من با توجه به تحقیقات توی اینترنته، اگه جاییش غلطه و یا حقیقت غیر از اینه لطفا راهنماییم کنین).
و بالاخره مهمترین دلیلی که بعد از همه این حرفا نظرمو به کانادا تغییر داد، ساکن بودن یکی از آشناهام در شهر کلگری و ابراز علاقه اون برای اومدن ما به کانادا بود، حتما میدونین که برای کسی که اولین بار وارد یک کشور جدید میشه چقدر غربت و آشنا نبودن با مکان و آدمای جدید میتونه سخت باشه، و ساپورت یه آشنا چقدر باعث دلگرمی در روزهای اولیه ورود و زندگی جدید خواهد شد.
بازم تا ببینیم خدا چی می خواد!
از دو سال پیش که من و همسرم ازدواج کردیم هر روز هزار جور فکر و طرح و ایده تو ذهنم میومد که واسه آینده چیکار کنم؟ چطور پول جمع کنم؟ کی بریم سر خونه زندگی خودمون؟ و از این جور حرفا!
در این حین یه سری خرت و پرت هم که تو مسافرتها و بیرون رفتنهامون به چشممون می خورد و خوشمون میومد واسه زندگی آیندمون می خریدیم. البته با این وضع گرونی و حقوق و درآمد بخور و نمیر، من شخصا همیشه نگران این بودم که نکنه فردا که رفتیم سر زندگی خودمون این تورم و وضع بازار کفگیرو برسونه به ته دیگ! یه چیزی رو امروز می خری 2000 تومن پس فداش میشه 3000 تومن!
تا قبل از این قضایا هیچ وقت به طور جدی به رفتن فکر نکرده بودم، تا این که یه روز که داشتم با یکی از دوستای خیلی صمیمیم، آرش، تو اسکایپ صحبت میکردم، بحث کار و زندگی و درآمد و آینده پیش اومد. آرش گفت که با چند تا از دوستا تو فکر اینه که کاراشو راست و ریست کنه واسه مهاجرت به استرالیا. به منم پیشنهاد داد که شرایط تو هم جور در میاد اگه بخوای میتونی اقدام کنی. آخه ما هردومون تو یه دانشگاه، مهندسی نرم افزار می خوندیم.
خلاصه از اونجایی که من اکثرا حرفای آرش و خودش رو قبول دارم و همچنین زمینشو هم داشتم، به حرفاش به طور جدی فکر کردم و با سارا همسرم به این نتیجه رسیدیم که بریم تو کار مهاجرت!
حالا بگذریم که خود این تصمیم باعث شد کلی از برنامه ریزی ها، از قبیل همون خرید لوازم و تاریخ عروسی و حساب کتابهای مالی و ... به هم بریزه. ولی خوب چه میشه کرد، تصمیمه خداییش خیلی بزرگ بود!!
حالا چی شد که استرالیا تبدیل شد به کانادا، بحث مفصلی داره که سعی میکنم تو پست بعدی بهش بپردازم.
تا خدا چه خواهد!
- چی؟
- کااانااادااا !!!
- چی می گی؟
- کااااانااااادااااا !!!
- چت شده؟ چرا داد می زنی؟ خوب کانادا چی؟
- نمیدونم! یه کلمه افتاده تو سرم، نمی تونم از دستش خلاص شم.
- کدوم کلمه، کانادا ؟! این که فقط اسم یه کشوره! داد و بیداد نداره!
- نه! تو نمی دونی، فقط یه اسم نیست، واسه من یه عشقه!
- عجب!
- به جون خودم راست می گم!
- آررره؟ می خوای بری کانادا، نه؟
- آآآره! خیلی! تازه کجاشو دیدی؟! از بچگی هم عشق خارج بودم.
- میتونی بری؟ اصلا چرا می خوای بری؟
- می خوامممم... می خوام آیندمو تغییر بدم! مسیر زندگیمو عوض کنم! خوشبخت بشم!
- راست می گی؟ یعنی واقعا میشه؟!
- باید بشه دیگه! آخه همه همینو می گن!
- خوش به حالت! یه دستی هم تو سر ما بکش! (خدا شفات بده!)
- چیزی گفتی؟
- نه! نه! چیزی نگفتم! خیلی کارخوبیه!
- آره. منم همین فکرو می کنم. تا خدا چی بخواد.
(از مستندات ایجاد جرقه نظریه مهاجرت، در ذهن نویسنده)